تبليغاتX
کافه بلوار

کافه بلوار

يک کافه کنار يک بلوار خلوت با سرو و چناراي بلند

تنهایی بعد از تنهایی

امروز پارسا اومده بود کافه...از بچه های قدیم دانشگاه...اومد پشت پیشخون بی مقدمه شروع کرد به گریه کردن...هق میزد...شرمین مارس مونده بود بهمون نگاه میکرد...دستمو حالت لیوان میکنم و بهش میفهمونم که بره یه چیزی درست کنه این آروم شه...

و باز بی مقدمه میپرسه لیلا رومیشناسی که ...

و من با سر تاکید کردم..لیلا جواهری همکلاسی دانشگاه دختری که کلی خواهون داشت از آخر نمیدونم چی شد با پارسا ازدواج کرد...

به تابلوی شازده کوچولو روی دیوار زل میزنه و شروع میکنه...

لیلا مثه همیشه زود تر پا شده بود... آماده میشد بره سر کار در حالیکه تند و تند داشت کارامو میگفت بهم...لباسا را یادت نره بریزی تو ماشین...هیچ چی زیر پوش نداری دیگه...لباس زیرا و جورابا جدا بقیه لباسا جدا...زیر گازو ساعت دوازده و نیم خاموش کن...قبضای موبایلا یادت نره...قهوه تو قهوه جوش هست...نیمرو درست کردم گذاشتم لای سفره...راستی نونم نداریم...این آخریو بلند و کشیده از دم در گفت...فک کنم همه آپارتمان از وضعیت نون خونه با خبر شدن...خودمو قلط میدم روی تشک..چشمام هنوز سنگینن و این سر درد لعنتی که امروز از همون اول صبح شروع شده...با چشمای نیمه باز میرم سمت دستشویی...بعدشستن صورتم توی آیینه دستشویی خیره میمونم..یه دستی میکشم روی ریشای چند روز موندم...صورتم سیخ سیخ میشه...آب گرمکنو روشن میکنم میرم سمت حموم...

این همه چیزو گفت یادش رفت بگه تیغم نداریم...فاتحه صورتمو خومدم با این تیغ کند لعنتی...میام سر دراور و خوب اینو گفت که زیر پوش ندارم...

بوی سوختنی از تو آشپزخونه میاد..از روی هولم قابلمه رو بدون دستگیر از روی گاز ور میدارم وسط راه دستم میسوزه و یک مرغ ذغال شده با بقیه مخلفاتش پهن میشن کف سرامیک آشپزخونه...

دستمو میگیرم زیر آب سرد و همزمان خیره میمونم به قابلمه و فک میکنم چطور این گندو از کف آشپزخونه جمع

کنم....با صدای زنگ تلفن به خودم میام...لیلاست...میخواد بپرسه زیر گازو خاموش کردم یا نه..یا میخواد بپرسه بقیه کارای لعنتیو کردم یا  نه..بلند میگم نه...تلفن که از زنگ خوردن وای میسته گوشیم شروع میکنه به لرزیدن..و بازم لیلاست..رد میدیم تماسشو..و از الان به بهانه ای فکر میکنم که باید اون موقع بهش بگم که چرا رد تماس دادم...صحبت با آقای کیانی همسایه طبقه بالا بهانه ی خوبی هستش..خود لیلام میدونه که چه جور آدمیه...از اون بازنشسته های ارتش که جرات نداری جلوش سرفه کنی چه برسه به اینکه بخوای گوشیتو جواب بدی...

موبایلم دوباره زنگ میخوره...خوبه که بهش گفته بودم نباید بهم زنگ بزنه...با یک صدای شاکی گوشیو جواب میدم..بلند داد میزنم مگه نگفتم بهت که زنگ نزن به این شماره...و با شنیدن صدای پشت تلفن خشکم میبره.چشمام سیاهی میرن...پشتم تیر میکشه..لیلا بود که با یک صدای پر از بغض گفت خیلی نامردی و بعدش صدای بوق اشغالی که پخش شد توی گوشم توی وجودم...تلفنو میذارم روی میز عسلی جلوم...بی هوا میرم سمت یخچال..سیگارو از توی جا پنیری روی یخچال بر میدارم...پام میره روی باقی مونده غذاها...همونطوری که پامو گذاشتم روی له شدن زندگیم...میرم سمت خونه مادرم..میرم اونجا که منتظر بمونم..

نمیدونم چرا اینا رو به من گفت..شاید به خاطر اینکه میدونست منم یکی از اون کلی خواهونای لیلا بودم...شایدم...نمیدونم....
و پا شد رفت...همونقد بی تکلف که اومده بود..مثه خیلیای دیگه
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 19:15  توسط فلاورکينگ  | 

آخرین ترانه حوا

رفتن و گذاشتن...دو کاری که خوب یاد گرفتم توی این چند سال ...موندن با زور به درد هیشکی نخورده..عشق چیزی نیست که بخوای گداییش کنی..از کسی...پسر اینا رو گفت و بعد دود سیگارشو آروم از دماغش بیرون داد...یاد حرفای چند لحظه قبل دختر افتادم..دیگه نمیتونم....خوب این عادت شده برام که گاهی وختا به حرفای آدما توی هم همه کافه گوش بدم...و اونایی که توشون بیشتر غم داره رو از بقیه جدا کنم و محوشون بشم..و صدای پسرک غم داشت...یک صورت لاغر با موهای فر فری به هم ریخته با سبیلایی که از دو طرف لبش پایین اومده بودن...و چهره دخترک که برام ناشناس و محو بود..از اونجا که من نشسته بودم فقط یک دسته تار مو خرمایی رنگ از کنار شال مشکی با حاشیه قرمز و حرکت پلکا با یک دماغ استخونی تمام جزییاتی بود که از چهره دختر میتونستم ببینم...پسرک عصبی دستاش رو به هم میمالوند و دخترک چند بار دستشو از دستای پسرک قائم کرد و حالا که کلا دست به سینه نشسته بود...به حرفایی که زده شده بود فکر کردم..که چه قد آسون پسر داره این کار زار و میذاره و میره...شاید تک کلمه ی نمیتونمِ دختر تموم کرده بود جنگو..درگیری درونی پسرک با خودش رو...داشتم با خودم فکر میکردم که فردا پسرک احتمالا آروم تر از همیشه از خواب بلند میشه...بدون اینکه نگران و عصبی با چشمای پف کرده به صفحه گوشیش نگاهکنه و نگران ا ز اینکه مبادی دخترک نیمه شب از روی بی خوابی بهش اس ام اس داده باشه و اون نفهمیده...وحتی اینکه دیگه نگران پیام دادن و نگرفتن جواب باشه..و البته نگران با هر بار زنگ خوردن گوشی...نگرانی که تا چند هفته هست...و بعد اونم محو میشه...مثه یاد و خاطر ی نمیتونم امروز...و مثه خیلی از خاطرات دیگه...که محو میشن..و ققط توی لحظه های سخت زندگی یهو برای عذاب بیشتر آدم مثل نور یک فلش برای چند ثانیه میان چشما و روح رو اذیت میکنن و بعد باز میرن....این هست سهم تمام لحظه های با کسی بودن در لحظه های تنهایی..نور غمگین یک خاطره...مثه نور یک ستاره در حال مرگ...هر چند شاید سالها قبل بوده باشه مرگ اون ستاره...اما هر موقع که دیده بشه توش غم داره...و جای شعاع نورش خالی میمونه توی وجود
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 23:29  توسط فلاورکينگ  | 

طعم قهوه ، سيگار ،کتاب نو و تنهايي پشت شيشه

امروز از ساعت نه کافه رو باز کردم...شرمين زودتر اومده بود پشت در منتظر واستاده بود...بهش گفتم چرا نرفتي تو...با خجالت ميگه يادش رفته باز کليدا رو بياره...ميخندم...کليدو ميندازم توي قفل و با  صداي کليک در چوبي کافه با قيژ باز ميشه و صداي زنگ با خوردن در بهش بلند ميشه...درينگ...يعني يک نفر اومد..يعني کلي خاطره اومد تو..کلي درد..کلي اميد...

شرمين ميره لباسشو عوض کنه منم ميرم صندلياي لهستانيو صاف کنم...صداي شرمين مياد که ميگه امرو ميخواد يه کيک جديد بذاره...مکزيکي که با ذرت درست ميشه...اسم کيکو  با گچ زردو و صورتي مينويسم رو تخته به عنوان پيشنهاد ويژه امروز...تخته رو ميبرم بيرون با باز شدن در نسيم خاص هواي اين موقع آذر ميخوره تو صورتم....بر که ميگردم  تو يک کنده ميندازم تو بخاري وسط کافه صداي جليز جليزش خيلي بهم حال ميده...از اونورم صداي اسپروساز بلند ميشه...به...چه ترکيبي...شرمين سرش گرمه با کيکش...منم کفو تميز ميکنم...صداي زنگ بالاي در بلند ميشه..يک جوون بيستو شيش هفت ساله با موهاي فري فري و چشمايي که سياهي پاشون از عينک گردش زده بود بيرون....با بوي تلخ سيگار اومد تو...و رفت يک راست روي کاناپه کنار پنجره نشست و شالگردنشو باز کرد از دور گرنش..که چه قدر لاغر بود گردنش...ميشينه و خيره ميشه...به چي؟؟مگه مهمه؟؟

ميرم ازش سفارش بگيرم..سرشو بر ميگردونه با چشماي بي فروغ و صداي خش دار جوب ميده يک فرانسه با اون کيکي که رو تخته نوشتين...شرمين که اين غريبه هه کنجکاوش کرده بود و اومده بود پشت پيشخون با انگشت و حرکت بي صداي لبهاش بهم ميفهمونه که نيم ساعته ديگه کيکش آمادست...به طرف ميگم...ميگه مشکلي نيست و باز خيره ميشه به سمت مبهم حيات...

الان فک کنم يه دو ساعتي هست  طرف اينجا نشسته..شرمين ميگه اينو و بعد ميپرسه به نظرت منتظر کسيه؟؟منم ميگم حکما...تو دلم ميگم شايدم  جايي براي رفتن نداره...

................................................................

بيرون و  که نگاه ميکني آسمون شبو  ابراي صورتي پر کرده بودن.....از طرفاي ظهر بارون نم نم شروع کرده بود به اومدن...

طرف از صبح که اومده بود تا الان که ساعت دوازده شب بود همونجا نشسته بود...رفتم آروم بالاي سر اونايي که هنوز مونده بودن آروم گفتم دستور دادن  دوازده ببنديم...همه ميرن آروم آروم..اونم آخرين نفري بود که بلند شد بره...اومد واستاد و باز با همون چشماي بيفروغ و صداي خش دارش گفت اينجا برام خيلي عزيزه...اولين قرارمو درست سه سال قبل اينجا گذاشتم، با کسي که واقعا عاشقانه دوستش داشتم...از روي فعلاي ماضي که استفاده ميکرد معلوم بود اون طرف ديگه نيست...بهم گفت که تمام پولشو داده اين ديوان حافظو گرفته...به جاي پول اينو ازش ور دارم..کتابو ميگيرم...واقعا از معدود ديواناي حافظي بود که اينقدر جلدش و طرحش به دلم نشسته بود...قيمت روشو ميخونم و هم قيمتش بهش پول ميدم از تو دخل...خند ه ي خشکي ميکنه از در ميره بيرون...

ميام روي کاناپه پشت پنجره ميشينم...چراغا رو شرمين کمتر ميکنه..نور شمع روي ميز جلد چرمي ديوان حافظو  از پس زمينه سياهش جدا ميکنه...کتابو آروم باز ميکنم..بوي نو ايش آروم ميشنه رو صورتم...روي گوشه بالاي صفحه اولش نوشته بود آخرين يادگاري بود براي اوني که ميدونستم امروز نمياد اوني که الان توي رديف سيزده قطعه دوازده آروم خوابيده.....ورق ميزنم ،  زير لبم با حافظ تکرار ميکنم

الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها   که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 11:57  توسط فلاورکينگ  |